|
بنام دانشگاه عشق که دلم دانشجوی اوست عمر آدمی میگذرد کسی باخود چیزی نمیبرد
| ||
تربیت شخصیمن با دخترم (که حالا دارم یک سال و نیماش میشود) هیچ چیز را «کار» نمیکنم. با او زبان دوم (و حتی زبان اول!) را تمرین نمیکنم. برای یاد دادن رنگها به او وقت نمیگذارم. دنبال بازیهایی برای تقویت هوشش نمیگردم. سعی نمیکنم گفتن جملهها را به او یاد بدهم. اسباببازیهای فکری برایش نمیخرم. موتزارت برایش نمیگذارم. به جایش میرویم روی تخت و یک ساعت تمام آن قدر قل میخوریم که هر دویمان از خنده نفسمان بند میآید. میرویم حمام و من نرگس را میشورم و نرگس عروسک و کاسهها و اردک و دیوارهای حمام و توالت فرنگی و لیف و پرده حمام و من را! مثل خل و چلها ادای حرف زدن با هم را درمیآوریم. او اصوات عجیب و غریب از حلقش درمیآورد و من با جدیت در مورد بحران خاور میانه، آب و هوا، آرشیو مجلاتمان و کتابی که دارم میخوانم، جوابش را میدهم. با او حرف میزنم، نه برای این که روانشناسها گفتهاند با بچه حرف بزنید تا بچه باهوش شود و حرف بزند و ال و بل؛ برای این که از شنیدن صدایش لذت میبرم. برای این که عاشق تلفظ "غ" و "ق" اش هستم! بازی میکنیم، نه برای این که باهوش شود یا چیزی یاد بگیرد؛ برای این که بازی کردن کیف میدهد. بازیها را بر اساس میزان آموزششان انتخاب نمیکنم. بر اساس حجم خندههای نرگس انتخاب میکنم. برای همین است که همیشه رتبه اول قل خوردن توی تشک و پتو و بالش است، بی آن که هیچ بار آموزشیای داشته باشد! من کاری ندارم به این که روانشناسها چی گفتهاند یا متخصصین آیکیو و ایکیو و کیوهای دیگر! من دارم بچه خودم را بزرگ میکنم، نه بچه آنها را. و یک بچه خوشحال معمولی را به بچهای با کلی معلومات، ترجیح میدهم. [ دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 23:42 ] [ دی جی تنها ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||